هرچه خیر است
امروز چهارشنبه است و هوای پشمی ی ساری مثل بز نیکائو شاخش را با پوست چوپان و درخت گیلاس تیز می کند ، عین خیالش هم نیست شاعرانی برای ساختن معبد الوارها را بر سراشیبی ی کوه به دوش می کشند.
این تقریر که قرار است سه روز در این وبلاگ به نمایش در آید آنقدر شخصی ست که خودم نیز از خواندنش هراس دارم.
می خواهم از چند تن تشکر کنم و این پست را که قرار است مرا به عزلت و اعتکافی سه روزه ببرد به آنها بسپارم؛ شاید بخشی از آنچه میانمان گذشت و التذاذی جاودان را برایم به همراه داشت مایه ی جبران و سپاس باشد و مرا بختیاری بس،از مراوده با این چند تن.
در ابتدا زنده و پاینده باد نام همیشه مانا و نامی ی نامی پتگر استاد و آموزگار رنگ تن و روان که بیش از ظرفیتم از ایشان آموختم. یاد ایشان و ندایشان همواره مرا مایه ی مسرت و شادکامی ست.
سپس داریوش شایگان ، آن یگانه استاد چگونه در یافتن و آن آگاهی دهنده ی بزرگ ِ روان ایرانی؛ شاگردی و خواندن آثارِ ایشان همواره برایم مایه ی افتخار است، همانگونه افتخاری که مراد هامپتی دامپتی در گفتگو با آلیس در باره ی معنی ی اعتباری ی افتخار است. عمر ایشان بلند و آفت از ایشان دور.
سپاسگزار کیوان قنبری ؛مرشد و آن سر به جیب شناسایی ی دوستی برده را ، بابت آنچه نگذاشت به آن فکر کنم و قله ی یخی تکبر مرا به مرارت و صبر ، تاول تیشه ی خویش کرد.
بسیار از آشنایی با تو خوشوقتم سامان استرکی ، ای که در حیاط سنگی خانه ات ،زیر سایه ی ذکر تبریزی ها چه راز ها که با هم در میان نگذاشتیم و چه حیرت ها که ما را در خویش فرو نبرد. روایتت همیشه در بازوان اختیار در آرامش و زبانت وام دار سر سرخ.
در پایان برای تو ، ای علی ی بابایی که با گیوه و اره و کواین مرا به نبش قبر حافظ فرستادی و شماتت تو جز لبخند نبود، روح سرکشت در پناه آرامش ابدی ی تفکر که خود را بر نابنیادترین ها بنیاد کرده است.
عالین نجاتی ـ ساری
